تبليغاتX
ایستگاه بهشت
و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود

از همه ی روزهایی که ندیدمت

به

تمام روزهایی که آرزو میکنم نبینمت


کاش دقیقه ها زایش سنگ داشتند

سنگ مانع...

مانع حضور تو در لحظه های سر به راه من

کاش هیچ وقت در دقیقه ام ظاهر نمی شدی


کاش...

چرا تمام نمیشوی

چرا حضورت تمام نمیشود

خسته ام


خسته ام دیگر از این همه انتظار بی انگیزه

از این همه انتظار هولناک که رو به امید نرسیدنت طی می شود


تو را قسم به تمام گلهای خر زهره

حضورت را تمام کن

.

.

.

.

متنم خطاب به هیچ بنده خدایی نیست. تحت تاثیر یک لحظه نوشته شده... یک لحظه ی آنی

همین.




+تاریخ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت نویسنده باران |


دکتر فرهنگ امروز حرفای عجیبی میزد.


سالن همایش دانشگاه 

من...

و تمام دلایلم برای اینکه ساعت 10:50  درست ده دقیقه قبل از یک شروع مجهول

روی یک صندلی ... دقیقا  رو به روی سن لم بدم...

سر فرصت شکلاتمو باز کنم

به اطرافم نگاه کنم

و شکلات بخورم

.

.

چه جوریه که آدم یک روز صبح از خواب بلند بشه و همه چیزو یه جور دیگه ببینه

.

.

دوست دارم فقط برای یک بار هم که شده به یکی از مجموعه هتلهای هیلتون توی دنیا برم. بیست دقیقه فرم پرم کنم

تا اونا یک هفته ی تمام شاید هم بیشتر دوست داشتنی های منو مو به مو اجرا کنن

هر روز صبح با صدای ساز یک پیانیست معروف از خواب بیدار بشم

ساعت ده قهوه فرانسه + یک کتاب شعر

و

چیزای دیگه که ...


و در ازاش پول بگیرن.

.

.

ساعت فراموشی؟؟

چه ساعتیه؟


 


برچسب‌ها: هیلتون, دکتر فرهنگ, فرانسه, ساعت فراموشی
+تاریخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت نویسنده باران |


امشب به سرم زد ایستگاه بهشتمو حذف کنم

نمیدونم چرا؟

پشیمون شدم.

بازم نمیدونم چرا؟

خاطرات سالهای عمر این وبلاگ دوست داشتنی اند

اما من هنوز مطمئن نیستم که بخوام دوست داشتنی هامو نگه دارم

آدمایی اسمشون تو این خاطرات ثبت شده که حالا عوض شدن

خیلی...

از آدمای بی ثبات متنفرم.

ولی شاید بعدها

خیلی بعد تر از این

به دوست داشتنی هام نیاز مبرم داشته باشم

تنهایی مرض واگیر داری شده

ولی من دعا میکنم

کسی دارویی براش اختراع نکنه.

+تاریخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت نویسنده باران |